«جبر » نامه

زیر این طاق کبود ٬ یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس ، شب و روزش بی نفس
همه ارزوهاش ، پر کشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک ، نگاشو گوشه ای دوخت
چشش افتاد به قفس ، دل اون بدجوری شوخت
زود پرید روی درخت ، تو قفس سرک کشید
تو چشه مرغ اسیر غم دلتنگی را دید
دیگه طاقت نیاورد ، رفت روی قفس نشست
تا که از حرفهای مرغ ، شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا ، تا با هم پپر بکشم
بریم تا اون بالاها ، سوار ابرها بشیم
یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از برقهای چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت ، وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست ، نفس سردی کشید
دیگه بعد ازاون قفس ، رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ، ذره ای کم نمیذاشت
تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید
اسمون سرخ ابی شد سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ ، مرد و موندگار نشد
چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرک را به دست خدا سپرد
نگاهش به اسمون تا که دق کردش و مرد

تو این چند روز دهها بار این اهنگ « راما » گوش کردم ! قصه ما هم خیلی شبیه این قصه است مگه نه ؟؟


منم به نحسی 13 اعتقاد کامل پیدا کردم ، نمیدونم اگه بجر تو کس دیگه ای خبر قبول نشدنم را بهم میداد چه احساسی بهم دست میداد ...
دومین هدف زندگیم هم نتیجه اش مشخص شد !خیلی جالبه واسه رسیدن به بزرگترین هدفهامون کلی وقت ، هزینه ، احساسات و ... صرف میکنیم ولی نتیجه همه اش مثه همه :
شما مجاز به انتخاب نیستید !!!!!!!
ما مجبوریم به جبری که زمونه برامون مشخص کرده ! ما مجبوریم به قسمت ی که برامون مقدر شده ! ما مجبوریم به زندگی !!!!!
یادمه قدیمها اعتقاد داشتم که قسمت دست خودمونه ، ولی دیدم که حتی خودمون اختیار قسمت خودمون را نداریم چه برسه بخوایم قسمت یکی دیگه را عوض کنیم ...
اصلا حس و حالی واسه درس خوندن برا ازاد ندارم !با این طرح دو مرحله ای شدن کنکور هم که دیگه فاتحه ما خونده شده ! اینم یه مورد دیگه از جبر زمونه ...
الان متوجه میشم که اون احساس و دلشوره ای که هفته پیش داشتم واسه چی بود ، خیلی احساسش برام اشنا بود ولی نمیدونستم چی بود !
احساس نرسیدن به هدف ...
احساس از دست دادن فرصتها ...
احساس تنهایی ...
احساس پیر شدن ...
احساس ...

چشمامو بستم اروم دیوان حافظ را باز کردم :
شراب تلخ خواهم که مرد افکن بود زورش ....که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
...

شماره غزل برام خیلی اشنا بود 278!!!سریع غزل 287 را اوردم :
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش  ... دلم از عشوه شیرین و شکرخای تو خوش
...
...

نظرات 4 + ارسال نظر
نرگس چهارشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1384 ساعت 04:43 ب.ظ

سلام... به به چه اهنگ قشنگی گذاشتی اینجا... من مطمئنم خدا یه جایی میخواد یه پاداش بزرگ بهت بده... اگه اینجاها موفقت نمیکنه نگران نباش... خدا که کم لطفی نمیکنه نسبت به بنده هاش... منتظر یه اتفاق بزرگ تو زندگیت باش... مطمئن باش خدا غیر از صلاح بنده هاش چیزی نمیخواد به اینموضوع ایمان بیار و شاکر باش...

علیک سلام ... منظورتون همین اهنگه که یه دو ماهی هست گذاشتم ؟؟؟!!!!

مرجان چهارشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1384 ساعت 05:39 ب.ظ

سلام آقا نیما، غصه نخور، می گن دنیا اینجور هم نمی مونه بالاخره میرسه روزی که یه دری به تخته ای بخوره و ما هم یه کمی شانس بیاریم و روزگارمون از این که هست بهتر بشه فعلا سرونوشت و قسمت ما اینه تا بعد چی قراره بشه خدا عالمه، من که دیگه فقط فقط خدا رو دارم و فقط هم اونه که به دردم می خوره نه بنده خدا ، بندگان خدا شر به ما نرسونند خیرشون مال خودشون به امید حق بایبولی

تنها دل خوشیمون همونه ...

وستا جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1384 ساعت 10:47 ب.ظ http://vesta.persianblog.com

میگم خدا اینهمه تو رو امتحان میکنه و بهت سختی میده آخر یک پیامبری چیزی میشی! خوب اینکه اینقدر غصه نداره مادر! پاشو برو به کارای دیگه برس.

پس فعلا تا کتابم اماده میشه جزوه بنویسین ؛) ....

پلاناریا(صدای باران) جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1384 ساعت 10:56 ب.ظ http://sedaye-baran.blogsky.com

سلام عزیز.متاسفام از اینکه قبول نشدی.امیدوارم در آزمون زندگی سربلند باشی.در ضمن این اصلا درست نیست که به زمونه و قسمت اعتقاد داشته باشی.
یم خواهشی هم داشتم اون هم این بود که ای دی منو add کن تا از آپ شدن وبلاگت با خبرم کنی.
آی دی من:P_E_L_A_N_A_R_I_A

ممنون ... ولی زندگی مجبورمون کرده اعتقاد پیدا کنیم ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد