زیر این طاق کبود ٬ یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس ، شب و روزش بی نفس
همه ارزوهاش ، پر کشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک ، نگاشو گوشه ای دوخت
چشش افتاد به قفس ، دل اون بدجوری شوخت
زود پرید روی درخت ، تو قفس سرک کشید
تو چشه مرغ اسیر غم دلتنگی را دید
دیگه طاقت نیاورد ، رفت روی قفس نشست
تا که از حرفهای مرغ ، شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا ، تا با هم پپر بکشم
بریم تا اون بالاها ، سوار ابرها بشیم
یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از برقهای چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت ، وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست ، نفس سردی کشید
دیگه بعد ازاون قفس ، رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ، ذره ای کم نمیذاشت
تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید
اسمون سرخ ابی شد سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ ، مرد و موندگار نشد
چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرک را به دست خدا سپرد
نگاهش به اسمون تا که دق کردش و مرد
تو این چند روز دهها بار این اهنگ « راما » گوش کردم ! قصه ما هم خیلی شبیه این قصه است مگه نه ؟؟
چشمامو بستم اروم دیوان حافظ را باز کردم :
شراب تلخ خواهم که مرد افکن بود زورش ....که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
...
شماره غزل برام خیلی اشنا بود 278!!!سریع غزل 287 را اوردم :
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش ... دلم از عشوه شیرین و شکرخای تو خوش
...
...
سلام... به به چه اهنگ قشنگی گذاشتی اینجا... من مطمئنم خدا یه جایی میخواد یه پاداش بزرگ بهت بده... اگه اینجاها موفقت نمیکنه نگران نباش... خدا که کم لطفی نمیکنه نسبت به بنده هاش... منتظر یه اتفاق بزرگ تو زندگیت باش... مطمئن باش خدا غیر از صلاح بنده هاش چیزی نمیخواد به اینموضوع ایمان بیار و شاکر باش...
علیک سلام ... منظورتون همین اهنگه که یه دو ماهی هست گذاشتم ؟؟؟!!!!
سلام آقا نیما، غصه نخور، می گن دنیا اینجور هم نمی مونه بالاخره میرسه روزی که یه دری به تخته ای بخوره و ما هم یه کمی شانس بیاریم و روزگارمون از این که هست بهتر بشه فعلا سرونوشت و قسمت ما اینه تا بعد چی قراره بشه خدا عالمه، من که دیگه فقط فقط خدا رو دارم و فقط هم اونه که به دردم می خوره نه بنده خدا ، بندگان خدا شر به ما نرسونند خیرشون مال خودشون به امید حق بایبولی
تنها دل خوشیمون همونه ...
میگم خدا اینهمه تو رو امتحان میکنه و بهت سختی میده آخر یک پیامبری چیزی میشی! خوب اینکه اینقدر غصه نداره مادر! پاشو برو به کارای دیگه برس.
پس فعلا تا کتابم اماده میشه جزوه بنویسین ؛) ....
سلام عزیز.متاسفام از اینکه قبول نشدی.امیدوارم در آزمون زندگی سربلند باشی.در ضمن این اصلا درست نیست که به زمونه و قسمت اعتقاد داشته باشی.
یم خواهشی هم داشتم اون هم این بود که ای دی منو add کن تا از آپ شدن وبلاگت با خبرم کنی.
آی دی من:P_E_L_A_N_A_R_I_A
ممنون ... ولی زندگی مجبورمون کرده اعتقاد پیدا کنیم ...